محمدرضا مکوندی _ سال ۱۲۴۰ شمسی بود. بهار آن سال چنان پرطراوت بود که رشته کوه سیاه در حدفاصل مسجدسلیمان و هفتکل را به نگینی سبز و پرگل تبدیل کرده بود. در دامنه این کوه، چهار روستای «بنه کهنه»، «چم شودری»، «چم چشمه» و «حسن بیگی» که به «چهاربنیچه» معروف بودند، زندگی آرامی را سپری میکردند.
کلانتر این چهار آبادی، جوانی ۲۳ ساله به نام «کاید حسن» بود؛ خوشقامت، قویهیکل و مهربان. او که از سوی محمود خان از خوانین چهارلنگ بختیاری به این سمت منصوب شده بود، با وجود سن کم، به کاردانی و مردمداری شهره بود. اما کاید حسن در دل خود رازی داشت؛ رازی به نام «ستاره».
ستارهای درخشان در چهاربنیچه
ستاره دختر ایلیاتی ۱۸ سالهای بود که زیباییاش زبانزد خاص و عام بود. چشمان سیاه، قامت بلند و لبخند همیشگیاش، هر بینندهای را مسحور میکرد. خواستگاران متعددی برایش میآمدند، اما دل ستاره جای دیگری بود. او در نگاههای پنهانی، وقتی برای آوردن آب به سرچشمه میرفت، چشم در چشم کاید حسن جوان میدوخت و در دل زمزمه میکرد: «هر طرف که سیلی کنم، ای یای و ویرم، نوونم که غش کنم یا سیت بمیرم» (هر جا نگاه میکنم، تو را میبینم، نمیدانم غش کنم یا برایت بمیرم).
کاید حسن نیز که دل در گرو عشق ستاره داشت، در پاسخ زمزمه میکرد: «تیه کالی جوستمه، قدس بلنده، و دنیا اخم نیکنه، همس ایخنده» (یار من چشمانش سیاه، قدش بلند است، به دنیا اخم نمیکند، همیشه میخندد).
از عشق پنهان تا پیوند مقدس
اهالی چهاربنیچه کمکم متوجه عشق کدخدای محبوبشان به ستاره شدند. پدر و مادر کاید حسن که هنوز در سوگ برادرش «محمد» – پهلوان نامی چهاربنیچه که با شجاعت تحسین برانگیز شیری وحشی را که با حمله گاه وبیگاه به احشام امان از روستاییان برده بود از پای درآورده بود – عزادار بودند، حالا بعد از مصیبت دردناک مرگ پهلوان جوانمرگشان ؛ از سر و سامان گرفتن کاید حسن دیگر پسرشان خوشحال شدند. مادر ستاره نیز با نگاههای محبتآمیز، راز دخترش را دریافته بود و گاهی با شوخی به او میگفت: «دخترم اینطور که تو مرتب به چشمه آب میآوری، چشمه را بیآب کردی!»
سرانجام در یکی از روزهای دلانگیز بهاری، کاید حسن به همراه خانواده راهی خواستگاری شد و با رضایت خانواده ستاره، دو دلداده به هم رسیدند. قرار بود به زودی زندگی مشترکشان را آغاز کنند…
شبیخون تقدیر
نزدیک ظهر یکی از روزهای بهار ۱۲۵۰، فریاد امداد از روستای بنه کهنه برخاست. دزدان غیربومی شبانه به روستا حمله کرده و رمه و اموال روستاییان را غارت کرده بودند. کاید حسن بیدرنگ مردان را جمع کرد و به تعقیب سارقان شتافت. در منطقه «قافله به»،کوه سیاه درگیری سختی رخ داد و کدخدای شجاع با دلاوری تمام، اموال را بازپس گرفت.
اما در بازگشت، یکی از همراهان متوجه خونآلودگی پهلوی کاید حسن شد. زخمی از ضربت یکی از سارقان که در نبرد کشته شده بود. کاید حسن که اهمیتی به زخم خود نمیداد، گفت: «چیزی نیست.»
فردای آن روز، تب شدیدی وجود کدخدای جوان را فراگرفت. و دربستر بیماری می افتد ستاره بیتاب و نگران، لحظهای از پرستاری نامزدش کوتاهی نکرد و بامشورت زنان سالخورده مرهمی از گیاهان بهاری بر زخم گذاشتند، اما نشانی از بهبودی دیده نمی شد و حال کاید حسن رو به وخامت نهاد.
خبر به محمود خان میداود رسید و حکیم قلعه دالون برای مداوا به بنه کهنه اعزام شد، اما تقدیر چنین خواسته بود که این عشق پایانی غمگین داشته باشد. کاید حسن در حالی که سر بر دامان ستاره داشت و چشمان کمفروغش را به چشمان پریشان معشوق دوخته بود، جان به جانآفرین تسلیم کرد.
داغی به وسعت چهاربنیچه
مرگ کاید حسن، آن جوانمرد فداکار، چهار آبادی را در ماتمی عظیم فروبرد. پیکر او را در قبرستان قدیمی مرتضی علی، در کوشکی که پیشتر برادرش محمد در آن آرمیده بود، به خاک سپردند.
اما داستان به اینجا ختم نشد. ستاره زیبا، آن عروس سیاهپوشی که هرگز به خانه بخت نرفت، هر روز با طلوع خورشید، پای پیاده خود را به مزار کاید حسن میرساند و آنقدر زاری میکرد که سنگ از آسمان میگفت. گذشت یک سال نه تنها از اندوهش نکاست، که هر روز بر شیفتگیاش افزود.
پیمانی که تا ابد ماندگار شد
اهالی که تحمل این همه اندوه را نداشتند، به این نتیجه رسیدند که شاید ازدواج ستاره با کدخدای جدید چهاربنیچه، او را به زندگی بازگرداند. ستاره با شنیدن این تصمیم بشدت مخالفت کرد، اما اصرارهای مکرر خانواده و اطرافیان سرانجام او را ناچار به پذیرش کرد.
روز عروسی فرا رسید. صدای کرنای و میشکال در آبادی پیچید و گوسفندان برای مهمانی بزرگ قربانی شدند، اما شادی در این عروسی رنگی نداشت. بزرگان با تجربه، پایانی تلخ را پیشبینی میکردند.
ستاره در تمام مراسم ساکت و بیحرف بود. هنگام ورود به حجله، با پای لرزان و چشمانی اشکآلود، بهانه آورد که ساعتی تنها باشد. از پنجره کوچک اتاق، نگاهش به کوشک کاید حسن در قبرستان مرتضی علی دوخته شد. خاطرات آن روزهای خوش از برابر چشمانش گذشت… و سپس تصمیم نهایی را گرفت.
با سمّی مهلک که از پیش آماده کرده بود، خود را به معشوقش رساند تا پیمانی را که بسته بود، تا ابد نشکند.
«کوشک عشق»؛ نمادی از وفاداری جاودان
فردای آن روز، چهاربنیچه باز هم در سوگ نشست. پیکر ستاره را در کنار نامزدش کاید حسن، زیر همان کوشک قدیمی به خاک سپردند تا این دو عاشق جوانمرگ در کنار هم به آرامش برسند.
۱۸۰ سال از آن واقعه تلخ میگذرد، اما «کوشک عشق» همچنان پابرجاست. سنگهایش خاطره عشقی را زنده نگه داشتهاند که به راستی میتوان آن را «پیوند جاودان» نامید. زوجهای جوان بختیاری هنوز هم وقتی از کنار این کوشک میگذرند، با احترام از آن یاد میکنند و برای عشقشان آرزوی پایداری دارند.
عشق ستاره و کاید حسن، نه فقط یک داستان قدیمی، که نمادی از عشق پاک،و وفاداری ابدی و ناگسستنی تا پای جان است؛ روایتی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود تا یادآور باشد عشق واقعی هرگز نمیمیرد.واقعه ای عاشقانه و نوستالژیک که در تاریخ سرزمین کهن و مهرپرور ایران نیز نظیرش را در دوران امپراطوری هخامنشی و کورش کبیر در بانو پانته آ می توان یافت بانوی با زیبایی بینظیر که بعد از مرگ آبراداتاس شوهرش که از فرماندهان ارتش کورش کبیر بود و در واقعه جنگ با کرزوس کشته شده بود درحالی که پانته آ و همسرش که بشدت بهم دلداده و وابستگی عاشقانه داشتند و پانته آ با مرگ تلخ همسرش؛ حضور هیچ مردی را در حالی که خواستگاران فراوان داشت در زندگی اش برنمی تافت و با خنجری که بر قلب خود وارد کرد خودکشی نمود و این عشق و دلدادگی در پیوندهای استوار و عاشقانه زنان ایرانی با گذشت قرون متمادی در داستان کایدحسن وستاره تبلور یافته است تا مزارگاه و کوشک ساده این زوج عاشق برای نوعروسان و نودامادها زیارتگاهی برای عهد و پیمان جاودانگی وفاداری عاشقانه به همدیگر باشد.















